تبليغاتX
عشق

عشق

میخوام از عشق براتون بگم

قفسي مي سازم مي فروشم به شما

تابه آوازشقايق که درآن زندانيست دل تنهائيتان تازه شود...

و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن 

براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن

اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است...

بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ

و ناشکيباست...

اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست

و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد

حرفها را گاه نمي توان گفت من لحظه هاي با تو بودن

را با اشکهايم تداعي ميکنم وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت12:29توسط مرتضی | |

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم

زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی

من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی

حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم.

انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را

مرده یافتم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت12:22توسط مرتضی | |

سبزه ها در بهار می رقصند ؛

من در کنار تو به آرامش می رسم .

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،

تو را عاشقانه می بوسم ،

تا با گرمی نفسهایم ، به لبانت جان دهم ؛

و با گرمی نفسهایت ، جانی دوباره گیرم .

دوستت دارم ،

با همه هستی خود ، ای همه هستی من ؛ و هزاران بار خواهم گفت ، دوستت دارم را ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت15:18توسط مرتضی | |

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت16:12توسط مرتضی | |

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم....

+نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت15:20توسط مرتضی | |


ببار چشمانم

امشب باز میدانم پر از اشکی

آه میکشم در فضای سینه ام غم جوانه میزند

مانند مرگ سخت هست زنده بودن در این شب

ستاره چشمک میزند در آسمان برای عاشقان

اما سهم منه عاشق اشک است

بیچاره دلم گاهی چنان پر زه غم میشود

که حتی گریه هم خالی نمیکند این غم را

تسلیت قلب صبورم

 
گر سزاي عاشقان مردن است
براي مردنم هرشب دعا كنيد

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت11:56توسط مرتضی | |

قصه ازانجا شروع شد که خیلی عصبانی بود گفت اگه دوستم

داری ثابت کن گفتم چه جوری؟تیغ رو برداشت وگفت رگتو بزن گفتم

مرگ و زندگی دست خداست گفت بس دوستم نداری تیغو برداشتم

ورگمو زدم وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم اروم زیر لب

گفت تو اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی...

+نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت17:44توسط مرتضی | |

چشم وقتي زيباست كه براي اشك باشد 

اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد

 

عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد

تووقتي زيبايي كه براي من باشي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت20:33توسط مرتضی | |


عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار اويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي بروا شدن
عشق يعني سوختن  يا ساختن
عشق يعني زندگي با باختن

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت20:32توسط مرتضی | |

شاید این قصه روچند بار شنیده  باشین ولی من یکی که خیلی این رودوست دارم به خاطرهمین هم نوشتم تا یک باردیگه باهم بخونیم:

یه دختر کوری تو این دنیای نامردی زندگی می کرد این دختره یه دوست پسر داشت که عاشق اون بود دختره همیشه می گفت اگرمن چشامو داشتم و بینا بودم همیشه بااون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشاشو بده وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره بهش گفت :من دیگه تو رونمی خوام برو.پسره با ناراحتی رفت و یه لبخندتلخ بهش زد وگفت:مراقب چشمای من باش...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت12:19توسط مرتضی | |