|
قفسي مي سازم مي فروشم به شما تابه آوازشقايق که درآن زندانيست دل تنهائيتان تازه شود... و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است... بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست... اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد حرفها را گاه نمي توان گفت من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...
سبزه ها در بهار می رقصند ؛ من در کنار تو به آرامش می رسم . و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ، تو را عاشقانه می بوسم ، تا با گرمی نفسهایم ، به لبانت جان دهم ؛ و با گرمی نفسهایت ، جانی دوباره گیرم . دوستت دارم ، با همه هستی خود ، ای همه هستی من ؛ و هزاران بار خواهم گفت ، دوستت دارم را ....
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی ! از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی! چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور! چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی! صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید! اشکهایم را همه دیدند! آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم! گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ، فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است! حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم ! اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم ! اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست! آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم ! گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!
کاش کودک
بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ای کاش کودک
بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم ای کاش کودک
بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم....
امشب باز میدانم پر از اشکی آه میکشم در فضای سینه ام غم جوانه میزند مانند مرگ سخت هست زنده بودن در این شب ستاره چشمک میزند در آسمان برای عاشقان اما سهم منه عاشق اشک است بیچاره دلم گاهی چنان پر زه غم میشود که حتی گریه هم خالی نمیکند این غم را تسلیت قلب صبورم
قصه ازانجا شروع شد که خیلی عصبانی بود گفت اگه دوستم داری ثابت کن گفتم چه جوری؟تیغ رو برداشت وگفت رگتو بزن گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت بس دوستم نداری تیغو برداشتم ورگمو زدم وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم اروم زیر لب گفت تو اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی...
چشم وقتي زيباست كه براي اشك باشد اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد تووقتي زيبايي كه براي من باشي
عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن
شاید این قصه روچند بار شنیده باشین ولی من یکی که خیلی این رودوست دارم به خاطرهمین هم نوشتم تا یک باردیگه باهم بخونیم: یه دختر کوری تو این دنیای نامردی زندگی می کرد این دختره یه دوست پسر داشت که عاشق اون بود دختره همیشه می گفت اگرمن چشامو داشتم و بینا بودم همیشه بااون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشاشو بده وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره بهش گفت :من دیگه تو رونمی خوام برو.پسره با ناراحتی رفت و یه لبخندتلخ بهش زد وگفت:مراقب چشمای من باش...
|
درباره ي مدير
سلام به همه ی دوستان گلم که سرمیزنند به کلبه عاشقانه من من مرتضی هستم..... همین
صفحه ي نخست
|